|
يادم آيد : تو به من گفتي از اين عشق حذر کن ! لحظه اي چند بر اين آب نظر کن آب، آئينه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا، که دلت با دگران است تا فراموش کني، چندي از اين شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ندان ! سفر از پيش تو، هرگز نتوانم روز اول که دلم به تمناي تو پر زد چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، نرميدم، نگسستم بازگفتم : تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم ! سفر از پيش تو هرگز نتوانم اشکي از شاخه فرو ريخت مرغ شب، ناله تلخي زد و بگريخت اشک در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد که : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه کشيدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبرهم نکني ديگر از آن کوچه گذر هم . . . بي تو اما به چه حالي ازآن کوچه گذشتم اينقدر زود از کنارم مي ري زود ازم دل مي کني و ميري . اي کاش با رفتنت غم دنيا رو تو سرم خراب نمي کردي ، اي کاش مي دونستم قراره خيلي زود بشم يه دختر تنها نمي کشيدم ولي حيف....
وقتی که حرفایی برای گفتن داری و نمی گی وقتی که می ترسی از حرف زدن از نظر دادن از اینکه بخواد صدات در بیاد و چیزی بگی که مبادا …. حتی بترسی که بنویسیش وقتی حتی از خودت بترسی که چیزی گفته باشی که منظورت نبوده یا کاری کرده باشی که نمی خواستی وقتی که هزار تا پست نوشته نشده داری و حوصله آپ کردن نداری وقتی که اعتمادت نسبت به بیشتر آدما از بین بره وقتی نه دلت می خواد خونه باشی نه بیرون خونه نه تنها باشی نه توی جمع نه بیدار باشی نه خواب که توی بیداری کابوسایی ببینی که همیشه فکر می کردی خوابه که تو خواب کابوسایی ببینی که تمام روز دنبالته وقتی که …. غمگینی نمي دانم چه مي خواهم خدا يا به دنبال چه مي گردم شب و روز چه مي جويد نگاه خسته من چرا افسرده است اين قلب پر سوز ز جمع آشنايان ميگريزم به كنجي مي خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تيرگيها به بيمار دل خود مي دهم گوش گريزانم از اين مردم كه با من به ظاهر همدم ويكرنگ هستند ولي در باطن از فرط حقارت بدامانم دو صد پيرايه بستند از اين مردم كه تا شعرم شنيدند برويم چون گلي خوشبو شكفتند ولي آن دم كه در خلوت نشستند مرا ديوانه اي بد نام گفتند دل من اي دل ديوانه من كه مي سوزي از اين بيگانگي ها مكن ديگر ز دست غير فرياد خدا را بس كن اين ديوانگي ها جمال یوسف گل،چشم باغ روشن کرد ولی ز گمشدهء من خبر نمی آید تو را مگر به تو نسبت کنم به جلوهءناز که در تصور از این خوبتر نمی آید طریق عقل بود ترک عاشقی دانم: ولی ز دست من این کار بر نمی آید دو روزه، نوبت صحبت عزیز دار" رهی" که هر که رفت از این ره، دگر نمی آید.
به پایان روزگار یلدایی خویش نزدیکم ! امشب به قدر همه ی آسمانهای بدون مهتاب تاریکم...!!! باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی شمعم شکفته بود که خندد به روی تو افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی زندانی تو بودم و مهتاب من ، چرا باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی ؟ با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی دیوان حافظی تو و دیوانه ی تو من امّا پری به دیدن دیوان نیامدی گیتی متاع چون منش آید گران به دست امّا تو هم به دست من ارزان نیامدی صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی در طبع شهریار خزان شد بهار عشق زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی
تو را دوست دارم و وقتی تو نیستی غمگینم و به آسمان آبی بالای سرت و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم تو را دوست دارم وآنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو هستند تو را دوست دارم اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند می دانم که دوستت دارم اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست
وقتی تو زیبای من شدی هنوز نیمی از ماه برای دنیا ناشناخته بود. وقتی مخاطب نامه های من شدی همه برای پرسیدن حال همدیگر از پروانه ی بنفش کمک می گرفتند. وقتی صدات کردم هنوز کسی معنی انعکاس صدا در کوه ها را نمی فهمید. من در کوه صدایت کردم و همه از صدایی که برگشت ترسیدند و شادمان شدم از اینکه هیچ رقیبی ترا از من نخواهد دزدید. وقتی عاشقت شدم همه خواب بودند.وقتی بدرقه ات کردم ان هم با اشک هیچ کس اشک را دلیلی برای بدرقه نمی دانست وهیچ کس توی چشمانش یک مروارید گریه هم نداشت. وقتی دریایم شدی همه انانی که حالا اقیانوس صدایت می کنند در حال کندن قنات برای پیدا کردن جرعه ی ابی برای رفع تشنگی یشان بودند. وقتی پیدایت کردم همه گم شده بودند. وقتی دنیای من شدی همه فکر می کردند دنیا یعنییه عالمه انسان. وقتی که....بین من و تو پلی بی عبوره... ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ دیر اومدی
من غریبه دیروز, آشنای امروز و فراموش شوده فردایم پس در آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی نمیدانم این زبان قاصر منه که نمی توند کلمات را بر باب میل غم دلم بنویسد یا اصلا واژی پیدا نمی شه نمیدانم: قلبم يخ كرده ... مغزم قفل كرده .... چيزي كه دلم بخوادو در موردش بنويسم گم شده..... از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي .... از نارفيقي ... از بي وفايي .... نمي دونم .... نمي دونم ... هيچ كدوم از اينا ارومم نمي كنه .. ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره .... اصلا چه فايده داشت اين نوشتنها و گفتن ها .. اينهمه از عشق و دوستي ، نوشتم چي شد به كجا رسيدم ..... اوني كه بايد مي فهميد، نفهميد ..... اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت نگرفت .... ديگه به هيچي اعتماد ندارم ..... تمام كتابهاي شعرمو زير و رو كردم ..... هيچ كدومش نمي تونن حال دلمو بفهمن آری همون دلی که تورا بیش از قطره شبنمی که بر روی گلبرگ گل احساس لطافت دارد دوست داشت اما افسوس که امروز هر قطره اشک باقطره دیگری آمیخته و غزل جدایی را به این دل شکسته هدیه میکند, آری از حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کم ,نه " نه دلم واست تنگ نشده"شده تنها دروغ من چرا دلتنگ تو باشم /چرا عکس تورو ببوسم /چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم توی که نموندی پیشم توی که از جدا شودن نوشتی روی تن زخمیه هر دردم با اینکه با اشکام نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ. به تو گفتم باورم کن در میان این همه فاصله ها تو با خنده ای نوشت ی هم نفس خدا نگهدار پس بنویس مهلت ماندن فقط یک نفس بود سهم من از همه دنیا یک قفس بود. آری سهم من از تو و با تو بودن فقط یک داغ جدایی بر تنی که مثل دستات سرد و سرد , و یک غروری که به قیمت هیچی فروخته شد.عزیز منتظر نباش كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام ! كه عزيز باراني ام را در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري درهمان دامنه ها و دور از دريا بمان هر جور تو راحتي ... باران زده من, همين یاد چشمان قشنگت که تو دفتر زندگیم به یادگاری مانده براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست من كه اين جا كاري نمي كنم فقط گهگاهان واژه دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم........... همچو نی می نالم از سودای دل
در آن روز بهاری که مثل یک غنچه شکفته بودم وبا هزار امید و آرزو ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
تو گفتی:رویش تقدیر در حادثه ی عشق ما گم شده است
سکوتت زيباست اما گاهي اين سکوت انقدر طولاني مي شود که تصور مي کنم ديگر نيستي تا جوابم را بدهي کاش مي تونستم دستانت را
داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم
|
About![]()
سلام.من ثنا هستم. Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 آبان 1387 Links
♥☺علی جوون تنها عشق ثنا☺♥ منبع کدهای وبلاگ |