تبليغاتX
♥هر انچه نوشتني باشد از اشک تا لبخند♥





















♥هر انچه نوشتني باشد از اشک تا لبخند♥

♥♥♥

زندگی مرگ طپشها و نفسهای من است

مرگ رویای من است
مرگ،

آهنگ غزلهای من است.

و غزلهای من از طبع خداداد من است

و من از مرگ نمیترسم هیچ

مرگ آغاز من است!

تو چه میدانی که

معنی مرگ چه است

و چرا میگویی مرگ بد است

مرگ آغاز رسیدن به خداست

و تو میدانی که

زندگی یک گذر است

زندگی شعر تب آلود زمان است که انگار کسی

میسراید آنرا رمز آلود

و تو هر مصرع آنی

و تو در هر بیتش مستتری

و با مرگ

شعر پایان میابد

تو نمردی شک کن

عشق برجاست هنوز

عشق نیروی نفسهای من است

عشق رویای من است

به همین سادگی و زیبایی!

شعر آغاز شده

پس بخوان همراهم

عشق آغاز من است



شمع می سوخت و آب می شد و به پروانه که داشت جلوی

چشمش پر پر می شد نگاه میکرد. یاد چند دقیقه ی پیش افتاد

. ای کاش حرف پروانه رو قبول میکرد. آخه اون دو تا میخواستن

به هم ثابت کنن که کی عاشق تره! شمع به پروانه گفت:

_تو هیچوقت منو بغل نمیکنی لابد دوستم نداری دیگه.پروانه

نالید و گفت:-آخه کی دیدی یه پروانه یه شمع رو بغل کنه!

حتما بقیه یه چیزی میدونستن که این کار رو نکردن.

ببین من میترسم شاید این کار باعث جداییمون بشه!

شمع خوشکلم من نمیخوام تو رو از دست بدم!

ولی شمع با این حرفای پروانه قانع نمی شد:

-اون قدیما رسمشون این بوده چه میدونم؟ شاید دلشون نمیخواسته.

پروانه آهی کشید و گفت:

-خوب اگه رسم بوده پس بذار باقی بمونه. چرا باید عوض بشه

یا زیر پا گذاشته بشه؟!

شمع باز با اعتراض گفت:

-نمیخوام! تا کی باید به حرف قدیمی ها تکیه کنیم و از خودمون

چیزی نداشته باشم.

پس پیشرفت واسه چیه؟ عشق اینجوری که فایده ای نداره.

شمع بغض کرده بود و پروانه نمیتونست اینو تحمل کنه آخه شمع

رو خیلی دوست داشت! جلو رفت و صورت شمع رو تو باله هاش

گرفت و بعد توی بغل خودش فشرد.

شمع یه دفعه بغضش ترکیدو اشکاش چکید رو بال های پروانه.

یه هو دید پروانه داره بی جون میشه و بالهاش دارن میسوزن!

جیغ کشید و رهاش کرد و پروانه توی شعله های اشک شمع

سوخت.

شمع حالا از غم عشقش آب شده و جز یه شعله ی کوچیک روی

سرش که هر لحظه داره کم سو تر میشه چیزی براش نمونده...

راستی شما میدونین کدومشون عاشقتر بود؟!!!


+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت15:45توسط ♥ثنا جون♥ | |

كاش در دهكده عشق فراواني بود

توي بازار صداقت كمي ارزاني بود

كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم

مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب

روي شفاف ترين خاطره مهماني بود

كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد

قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود

كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم

رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود

مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست

كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود

چه قدر شعر نوشتيم براي باران

غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود

كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها

دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود

كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد

و به يادش همه شب ماه چراغاني بود

كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر

غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود

كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها

غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود

دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم

راز اين شعر همين مصرع پاياني بود



مواظب باش دیر نشه...

بدترین درد این نیست که عشقت بمیره

بدترین درد این نیست که به اونی که دوسش داری نرسی

بدترین درد این نیست که عشقت بهت نارو بزنه

بدترین درد اینم نیست که عاشق یکی باشی و اون ندونه

بدترین درد این است یکی بمیره بعد از مرگش بفهمی که دوستت

داشته......


+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت19:15توسط ♥ثنا جون♥ | |



يادم آيد : تو به من گفتي

از اين عشق حذر کن !

لحظه اي چند بر اين آب نظر کن

آب، آئينه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است

تا فراموش کني، چندي از اين شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندان !

سفر از پيش تو، هرگز نتوانم

روز اول که دلم به تمناي تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، نرميدم، نگسستم

بازگفتم : تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ! سفر از پيش تو هرگز نتوانم

اشکي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، ناله تلخي زد و بگريخت

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد که : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه کشيدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبرهم

نکني ديگر از آن کوچه گذر هم . . .

بي تو اما به چه حالي ازآن کوچه گذشتم



نمي دونستم

اينقدر زود از کنارم مي ري

نمي دونستم

زود ازم دل مي کني و ميري .

نازنينم

اي کاش با رفتنت غم دنيا رو تو سرم خراب نمي کردي ،

اي کاش مي فهميدي که چقدر خاطر تو برام عزيزه .

اي کاش مي دونستم قراره خيلي زود بشم يه دختر تنها

تمام آرزوم اين بود که اي کاش هيچ وقت اسم تنهايي رو با خودم يدک

نمي کشيدم ولي حيف....

که آرزوها فقط يه آرزو هستند نه حقيقت


+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت14:13توسط ♥ثنا جون♥ | |


وقتی که حرفایی برای گفتن داری و نمی گی

وقتی که می ترسی از حرف زدن از نظر دادن از اینکه بخواد صدات در بیاد و چیزی

بگی که مبادا ….

حتی بترسی که بنویسیش

وقتی حتی از خودت بترسی که چیزی گفته باشی که منظورت نبوده

یا کاری کرده باشی که نمی خواستی

وقتی که هزار تا پست نوشته نشده داری و حوصله آپ کردن نداری

وقتی که اعتمادت نسبت به بیشتر آدما از بین بره

وقتی نه دلت می خواد خونه باشی نه بیرون خونه

نه تنها باشی نه توی جمع

نه بیدار باشی نه خواب

که توی بیداری کابوسایی ببینی که همیشه فکر می کردی خوابه

که تو خواب کابوسایی ببینی که تمام روز دنبالته

وقتی که …. غمگینی


نمي دانم چه مي خواهم خدا يا

به دنبال چه مي گردم شب و روز

چه مي جويد نگاه خسته من

چرا افسرده است اين قلب پر سوز

ز جمع آشنايان ميگريزم

به كنجي مي خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگيها

به بيمار دل خود مي دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من

به ظاهر همدم ويكرنگ هستند

ولي در باطن از فرط حقارت

بدامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم كه تا شعرم شنيدند

برويم چون گلي خوشبو شكفتند

ولي آن دم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه اي بد نام گفتند

دل من اي دل ديوانه من

كه مي سوزي از اين بيگانگي ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد

خدا را بس كن اين ديوانگي ها



چه رفته است که امشب سحر نمی آید شب فراق مگر به پایان نمی آید

جمال یوسف گل،چشم باغ روشن کرد ولی ز گمشدهء من خبر نمی آید

تو را مگر به تو نسبت کنم به جلوهءناز که در تصور از این خوبتر نمی آید

طریق عقل بود ترک عاشقی دانم: ولی ز دست من این کار بر نمی آید دو روزه،

نوبت صحبت عزیز دار" رهی" که هر که رفت از این ره، دگر نمی آید.


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت14:45توسط ♥ثنا جون♥ | |

2dbjg5e.jpg

به پایان روزگار یلدایی خویش نزدیکم !

امشب به قدر همه ی آسمانهای بدون مهتاب تاریکم...!!!


باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی

باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من ، چرا

باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی ؟

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز

چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

دیوان حافظی تو و دیوانه ی تو من

امّا پری به دیدن دیوان نیامدی

گیتی متاع چون منش آید گران به دست

امّا تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست

ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت13:49توسط ♥ثنا جون♥ | |


 

تو را دوست دارم

و وقتی تو نیستی غمگینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم

تو را دوست دارم

وآنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند

و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو هستند

تو را دوست دارم

اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم

حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند

می دانم که دوستت دارم

اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند

و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند

زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست



من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

 

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من می روی

 

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را....

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت1:27توسط ♥ثنا جون♥ | |


وقتی مجنونت شدم صحرا هنوز افتتاح نشده بود.

وقتی تو زیبای من شدی هنوز نیمی از ماه برای دنیا ناشناخته بود.

وقتی مخاطب نامه های من شدی همه برای پرسیدن حال همدیگر

از پروانه ی بنفش کمک می گرفتند.

وقتی صدات کردم هنوز کسی معنی انعکاس صدا در کوه ها را نمی فهمید.

من در کوه صدایت کردم و همه از صدایی که برگشت ترسیدند و شادمان شدم

از اینکه هیچ رقیبی ترا از من نخواهد دزدید.

وقتی عاشقت شدم همه خواب بودند.وقتی بدرقه ات کردم ان هم

با اشک هیچ کس اشک را دلیلی برای بدرقه نمی دانست وهیچ کس توی

چشمانش یک مروارید گریه هم نداشت.

وقتی دریایم شدی همه انانی که حالا اقیانوس صدایت می کنند در حال

کندن قنات برای پیدا کردن جرعه ی ابی برای رفع تشنگی یشان بودند.

وقتی پیدایت کردم همه گم شده بودند.

وقتی دنیای من شدی همه فکر می کردند دنیا یعنییه عالمه انسان.

وقتی که....بین من و تو پلی بی عبوره...


دل بکن از من و عشقم
بذار دستامون جدا شن
سهم من شبای تاریک
سهم تو فردایی روشن
مجبورم نکن بگم که
به تو هیچ حسی ندارم
آخه این دروغه اما
دیگه چاره ای ندارم
تو بدون تا آخر عمر
از دلم نمیری هرگز
نمیخواد که سخت بگیری
خیلی ساده خداحافظ

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

دیر اومدی
همه چی تموم شد
زندگی حتی ارزش ناراحت شدن هم نداره
پس بیخیال نسبت به همه چی میرم جلو
پس فقط خودمو عشقهههه♥♥♥

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت16:46توسط ♥ثنا جون♥ | |

من غریبه دیروز, آشنای امروز و فراموش شوده فردایم پس در

آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی نمیدانم

این زبان قاصر منه که نمی توند کلمات را بر باب میل غم دلم

بنویسد یا اصلا واژی پیدا نمی شه نمیدانم: قلبم يخ كرده ...

مغزم قفل كرده .... چيزي كه دلم بخوادو در موردش بنويسم

گم شده.....

از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي .... از نارفيقي ...

از بي وفايي .... نمي دونم .... نمي دونم ... هيچ كدوم از اينا

ارومم نمي كنه .. ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره ....

اصلا چه فايده داشت اين نوشتنها و گفتن ها .. اينهمه از

عشق و دوستي ، نوشتم چي شد به كجا رسيدم .....

اوني كه بايد مي فهميد، نفهميد ..... اوني كه بايد رسم

وفا ياد مي گرفت نگرفت .... ديگه به هيچي اعتماد ندارم

..... تمام كتابهاي شعرمو زير و رو كردم ..... هيچ كدومش

نمي تونن حال دلمو بفهمن آری همون دلی که تورا بیش از

قطره شبنمی که

بر روی گلبرگ گل احساس لطافت دارد دوست داشت اما

افسوس که امروز هر قطره اشک باقطره دیگری آمیخته و غزل

جدایی را به این دل شکسته هدیه میکند, آری از حقیقت تا دروغ

فاصله خیلی کم ,نه " نه دلم واست تنگ نشده"شده تنها دروغ

من چرا دلتنگ

تو باشم /چرا عکس تورو ببوسم /چرا تو خلوت شبهام چشم به

راه تو بدوزم توی که نموندی پیشم توی که از جدا شودن نوشتی

روی تن زخمیه هر دردم با اینکه با اشکام نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ.

به تو گفتم باورم کن در میان این همه فاصله ها تو با خنده ای نوشت

ی هم نفس خدا نگهدار پس بنویس مهلت ماندن فقط یک نفس بود سهم

من از همه دنیا یک قفس بود. آری سهم من از تو و با تو بودن فقط یک داغ

جدایی بر تنی که مثل دستات سرد و سرد , و یک غروری که به قیمت هیچی فروخته شد.عزیز منتظر نباش كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي ساده

، دل بريده ام ! كه عزيز باراني ام را در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ،

به ستاره ي ديگري سلام كردم توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري درهمان

دامنه ها و دور از دريا بمان هر جور تو راحتي ... باران زده من, همين یاد

چشمان قشنگت که تو دفتر زندگیم به یادگاری مانده براي روشن كردن

اتاق تنهاييم كافيست من كه اين جا كاري نمي كنم فقط

گهگاهان واژه دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم...........

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت21:37توسط ♥ثنا جون♥ | |

در آن روز بهاری که مثل یک غنچه شکفته بودم وبا هزار امید و آرزو
باعشق و علاقه به سویت پر کشیدم از تو خواستم که همسفر م
باشی و در آسمان آبی وزیبا پرواز می کنیم ولی افسوس تو با تیر
نا امیدی وبا کمان غرور با همه نفرت دلم را شکستی بهارم را خزان
کردی آیا رسم رسم عاشق کشی ا ست آیا باید این چنین قلب های
پر از امید را شکست.!???

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ..
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم


♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥


به همین سادگی رفتی بی خداحافظی

سهم تو شد دنیای تازه و سهم من شد اشك وتنهایی

چشمهای نازنینت را بستی بدون اینكه كنارت باشم

دیر شد دیر آمدم خیلی دیر اما غریب اما ناتوان ،اما بهت زده

از روزی كه رفتی هر روز خودم را نمی بخشم به خاطر آن همه

سال دوری و صبوری ،به خاطر آن همه نبوسیدن و نبوییدن

كاش بودی تا مقابلت زانو بزنم تا به اندازه ی آن همه سال

دوری سیر ببینمت ، لمست كنم ، پناهم شوی

تو را كم دارم .آن دستهای مهربانت را ،آن حرفهای آرامبخشت را

كاش میشد برگردی ،كاش میشد ........................

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت2:26توسط ♥ثنا جون♥ | |

تو گفتی:رویش تقدیر در حادثه ی عشق ما گم شده است

من گفتم:به احترام این حادثه من میمیرم

اوگفت:رویش تقدیر همیشه پر از شکوفه نیست

تو گفتی:عشق من سفیر مهربانی برای دل توست

من گفتم بگذارمن سفیر وفاداری برای قلب تو باشم

او گفت:مهربانی بهایش وفا داری نیست

تو گفتی:مهتاب برایم تصویری از چشمان توست

من گفتم:ستاره های عشقم رابه طواف ماه می فرستم

او گفت:مهتاب همیشه در نگاه آدمی زیبا نیست

تو گفتی:بی تو بودن برایم مرگ تدریجی است

من گفتم:تا ابد قلبم را به تو می سپارم

او گفت:قلبت را به بهانه یی کوچک به دلی مسپار

تو گفتی:دستانت رابه من بسپارتابودنت راحس کنم

من گفتم:من همه ی هستی ام،غرورم،رابه تومیبخشم

او گفت:مگذارکوه غرورت خرد شود

توگفتی:نگاهت منتهای خواسته ی من درزندگیست

من گفتم:توجان بخواه من فدایت می کنم

اوگفت:دل به حادثه های کوچک مسپار

تو گفتی:جاده ی عشق من وتو پایانی ندارد

من گفتم:بگذارتورابه جزیره ی دلم ببرم!

او گفت:دلت تاب...،باخودچنین مکن!

تو گفتی:کویر سینه ام با وجود تو جنگل رویاست

من گفتم:تورویای ناتمام مرا تمام کردی!

اوگفت:رویاهایت را به نام او مکن

تو گفتی:پلک خیس پنجره ها شاهد عشق من است

من گفتم:باران شاهد عشق من است

او گفت:با این بهانه بارانی مشو!

تو گفتی:قسم بخور دلت همیشه مال من است!

من گفتم:قسم میخورم به تو!

اوگفت: عهد مکن!شاید این جاده پایان داشته باشد

تو گفتی:هرگز برای سفر عهد مکن

من گفتم:شعرسفرراازیادبرده ام

او گفت:این بهانه را به یاد داشته باش

وامروز....

تو گفتی:برای سفرعهد کرده ام

من گفتم:ولی من عهدکردم هرگزمسافرنشوم

اوگفت:این ابتدای دردهایت است

تو گفتی:فقط برایم دعا کن و دل به فردا بسپار!

من گفتم:بی تو نمی توانم،بی تو می میرم

او گفت:اسیر این جفا مشو!!

تو گفتی:برای پشیمانی ام دعا مکن

من گفتم:یک دریا اشک پشت سرت میریزم

او گفت:بی راهه ی آن حادثه اسیرت کرد،یک دریا اشک مریز او لیاقت ندارد

تو رفتی..

ومن گفتم:دلم منتظر می ماند

او گفت:قدم دراین جاده ی پر درد مگذار

صدایش پراز صلابت بود.خوب اندیشیدم...

گویی عقلم بودکه همیشه همراهم بود ومن صدایش را نمی شنیدم

آه...

تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت17:26توسط ♥ثنا جون♥ | |